
![]()

![]()
یا حسین ما مردم را یاری کن
یا حسین ما مردم را یاری کن
یا حسین ما مردم را یاری کن
یا حسین ما مردم را یاری کن
یا حسین ما مردم را یاری کن
یا حسین ما مردم را یاری کن
+درود بر ابراهیم رها!
چون تو واسه من پسر خیلی عزیزی هستی....
و در ضمن اون روز توی دیدار وبلاگی جلوی اون همه ادم وبلاگی که واسم غریبه بودن گفتی که نوشته های ویشی من رو دوست داری و من همون لحظه از تعجب گفتم:چی؟! این رو هدیه میکنم به تو


change my hair color

have more Friends

make money
Travel &Travel

&Travel

make Love
get Driving Licence

(spend more time in Traffic)
being a good Web Designer

دعوتی ها:گیلدا،بانویی در باغ،سارا،آرمین،بیگانه،الی،جهانگرد و مرحوم کیوان بزرگ

اصلا من دلم میخواهد لاف ببافم
چرت بگویم
حرف های زشت بزنم
هی بکن نکن بکنم
هی بابا چی چی آورده بخوانم
هی ناز درآورم
هی لوس بشوم
دلم می خواهد لوندی کنم
دروغ بگویم
رژ لب قرمز بزنم
اصلا بگو من خر

چه غم انگیز که نگاهت با مردی که کنارت نشسته تلاقی پیدا کنه،در حالیکه چشات پر از اشکن....

گاهی فکر میکنم که زندگی آن طور ها هم که به نظر می آیددردآور و غم انگیز نیست و جمله های کلیشه ای گاهی حقیقت دارد و نگاه ها کمی باید عوض شود.
گاهی فکر های کاربردی تری هم می کنم مثلا اینکه دیروز به عروسمان یکی از منطقی ترین حرفهای زندگیم را زدم،به او گفتم که قضاوت همیشه دردآور و بیهوده است و کنار گذاشتن آن زنده کننده ی صلحیست که به همین دلیل پذیرش تغییرات احیا می شود.
برایش مثال زدم که دو دختر به شدت غیر طبیعی و تا حدود زیادی س.ک.س.ی در دانشگاهمان داریم.
پذیرش این دو نفر برای همه سخت بود و حرفهایی که پشت سر آنها زده می شد بلعکس!
برای من هم طبیعی نبود و اخلاق من هم خاصیت دوری را تشدید می کرد.
...موضوع تا زمانی ادامه پیدا کرد که من با یکی از این دو نفر ناخواسته هم گروه شدم و در پی آن حرفهای ساده ای بینمان ردو بدل شدوفاصلمان را کاهش داد،تقریبا برایم عادی شدند و زمینی.
بعد از این جریان شدیدا به این فکر افتادم که تا کی می خواهم آدمها را به چهره شان بشناسم و نه به گمان بلکه به یقین از انها شخصیتشان را بسازم.
تا کی به خاطر همین قضاوت ها فرصت های زیادی را برای باهم بودن از دست بدهم؟همین یک ماه پیش بود که یکی از هم دوره ای هایم را از دست دادم و تنها خاطره ای که از او به ذهن داشتم کیف توجه برانگیزش بود.
به این فکر کردم که ظاهرشان با همه ی تفاوت هایی که دارد نوعی تغییر است و تغییر تا زمانی که آسیبی به کسی وارد نکند قدمش مبارک است و سرچشمه ی اتفاقات نو و بدیع خواهد بود.
***
پس نه!پریزیدنت عزیز!شما به سبب تمام هدیه های غم بارتان نماد تغییر نیستید!
+ شلمان من آدم چندان برون گرایی نیست،می تواند ساعت ها برایت حرفهای خنده دار بگوید اما برای گفتن از احساساتش گاهی جان می کند!
شلمان من گاهی مغرور و سرد و خودخواه می شود،سرد بودن در ذات من هست اما تحمل خودخواهی در من نمیگنجد،چون غریبه ای که می شود دیگر نمیدانم که باید چگونه دوستش داشته باشم.
امروز کمی به جانش غر زدم،سکوت کرد قلدری هم کرد...نفهمید شاید هم باز آدم بدی شد و مهربانی نکرد(حتی کمی بدی های گذشته ام را به رخم کشید)
...
آه کشیده ام اما صبر می کنم تا قدری بگذرد،مثلا شب شود...شب شود و خودش بیاید،پر انرژی از فوتبال ،شاید کمی متانت خرجم کند دلیل بی تابیم را بپرسد.شاید هم نه...باز خودش را بزند به بی خیالی و سکوت،خوب باز صبر میکنم....میگذارم آتشم بخوابد بعد این دست ها را به طرفش دراز میکنم و می گذارم صدایش در گوشم بپیچد...آخر میدانی؟ این پسر جدا از هر قضاوتی و صرف نظر از چشمهای بدجنسش "واقعا "آدم مهربانی است!
پی نونشت:نوشتار سبکی داشت...

هیچ جمله ای در دنیا تلخ تر نیست از این جمله ی کوتاه
"او دیگر دوستم ندارد!"

انقدری دوروبرمان ریخته و پاشیده که وقتی مزد کارمان را می گیریم از خودمان ودیگری خجالت بکشییم
آن قدر آه و غم در اطرافمان هست که با خوشی هایمان پی به ناخوشی هایشان ببریم.
آنهایی که همیشه "دیگران" باقی می مانند یا که آنقدر از ما فاصله می گیرند که هیچ هم به نظر نخواهند آمد.
آن قدری بی اعتماد شده ایم که نگاه حریص کودکان خیابانی را فریب می نامیم
گاهی هم که ادمهای شبه لطیفی می شویم قطره اشکی را که با بغض های ارضا نشده ی قبلیمان جمع شده،هدایت می کنیم تا برای درد و فقر دیگری مسیر همیشگیش را طی کند.
آنقدر بی اعتماد شده ایم که نقش منفی بازی را گاهی به ما می دهند.
گاهی،فقط گاهی که آینه هایمان می شکند و هزارها تکه می شود هزارها تصویر از خودمان می بینیم که فقط "ماییم"...
این خانه،این خانه که به اصرار وطنش می گوییم،بوی درد و دروغ و فریب و پنهان کاری می دهد.....بیا خیالت را راحت کنم که چاره هایی داریم برای نجات...حالا که راحت شدی پس بیا با هم فاتحه ای بخوانیم برای"دیگران".

+نمیدونم چرا مثل کسایی شدم که دوساعت تمام تو حمام بودن و بوسیده شدن و بعدشم کسی واسه خشک کردنشون یک ساعت تمام تر خشکشون کرده....عجیبه حسم...

بر خلاف آتش درونم چهره ی سردو بی تفاوت و کمی ماستی دارم
اگر از هر آدم اطراف من بپرسی او چه طور آدمیست اولین پاسخشان مهربانی من است.
اگر بدانم کسی جایی دردی دارد محال است که به دردش نرسم یا حداقل آرام بگیرم.....
محبت مسخره و خرکی دارم...به طرز مضحکی ناراحت می شوم....و چنان بچه ای از دلم در می آید....
***
...
***
نیمه ی پنهان آدمها نیمه ی نا دوست داشتنی آنهاست.....
+ساده ترین نوشته ی زندگیم بود....و با کلی سانسور
+سارای عزیزم مرسی بابت لینکی که بهم دادی واسه گذاشتن پست ها این کنار....![]()

دختر زیبا
امشب بر تو مهمانم
در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا
آن برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من







شاید روزی،چنان غریبه ای....گنگ و بی مفهموم مرا از میان دیگران پیدا کنی!
شاید روزی به خاطرم آوری ...که هیچ گاه بهترین تو نبودم!
شاید نیشخندی بزنی!
فراموشم کنی!
چنان همگان!
من هم!
خداحافظ!
؟
نه!
آن ها میخواهند ثابت کنند که وقتی او روی تو را با خودش می پوشاند موردی هست.....می خواهند نیاز کنم که آن قدر که یک زن میخواهد فشارم نمی دهد...
میخواهند ایراد بگذارند به اینکه دستهایم را زیر آرنج هایش کفچه می کنم یا ساعت هایی که لبهایم از زبری صورتش سوز می آید....
آنها آمده اند که بگویند چرا با دردهایش درد می کشم و با بیداری هایش بیدار میمانم؟آمده اند بگویند چرا تمام خیر را به راه او بدرقه میکنم؟
آمده اندکه سرزنش کنند مرا که پسشان می زنم تا با مردی بمانم که حاضر نیست مراحلال کند.
انها آمده اند تا از پشت این درها و دیوار ها شاهد تمام تکرار هایم باشند تا نشنوم از او که چرا دیگر "گرم"نیستی؟
آمده اند تعجب کنند که وقتی مرا به اسم شیرین ترین شخصیت های کارتونی نام می برند و هزار زیبایی زیر بغلم می گذارند چرا لپهایم از برکت این همه استعداد گل نمی اندازدو اما آب می شوم با دست های نوازشگر مهربان او که مهربان می داندم
آمده اند که بمانند به خیال اینک ذره ای مهروآرامشم نصیبشان شود ،یا که من هم یکبار دستشان را بگیرم،ببرمشان جایی و از لاله ی گوششان شروع به بوسیدن کنم، اما توهم منتظر در صف عشاقم بمان.....
پی نوشت:اگر سرد و مغرور به نظر می رسم یا که نمیام.....دلیلش اینه که هنوز زمانی که بهش نیاز دارم سر نیومده
چه آدمهای بی شعوری می شویم وقتی دلمان به حال دوست پسرهای گذشتمان
می سوزد....
با همه ی بی سروسامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق ان لحظه ی توفانی ام
دل خوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که طوفانی ام
حرف بزن!حرف بزن!سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
+ناصر عبداللهی
آلبوم "حقیقت دارد"
شاعر محمد علی بهمنی
چه سادست که وقتی زنانگیت بهت حمله کرده کسی با شادی بهت بگه:
I'm gonna take you out tonight
I'm gonna make you feel alright
I don't have a lot of money
But we'll be fine
No I don't have a penny
But I'll show you a good time
اگر که باد بیاید،باید که پنجره ها را ببندم تا مادر عزیز سرماییم سردش نشود،کمی پیچ این شوفاژ ها را بچرخانم تا خانه هوا بگیرد.
اگر "ن" صدایم کرد،باید که بروم کنار دستش،از شرم نگاه کنم به کلاویه های پیانو و گوش کنم،اگر که جالب بود دوباره از شوق بگویم بزن،وگرنه لبخند خواهرانه ام را تحویلش دهم.
پدرم که سکوت کرد باید که سکوت نکنم،غرور را بزارم جایی که کنار باشد و دخترش شوم،نازش کنم.
باید که هدیه ای بخرم،یا که گلی،بروم خانه ی برادرم و بگذارمش درون گلدان و تا خود لحظه ی رفتنم با زن برادرم حرف بزنم.
باید کمی زیر سر شلمان را مرتب کنم ،بالشتش را صاف کنم زیر پایش را گرم کنم و صدایش بزنم برای خواب،مست خواب و بوی تنم که شد،دستهایش را ببوسم.
باید زنگ بزنم به عرفانه و بگویم:کجایی عزیز دل؟دعوتش کنم به شیر کاکائو و کیک که دوست دارد،برویم و بگردیم و تا خود لحظه ی آخر بخندیم.
باید کمی اشرفی را قدم بزنم،کمی بروم انقلاب تنهایی مزه کنم ،کمی لبخند بزنم تا فکر کنم. باید کمی تنها شوم،تنها شوم و به خودم فکر کنم و سیراب شوم بعد بیایم پنجره ی این اتاق را ببندم،این هوا خیلی سرد شده است.
پی نوشت:چه نثر مزخرفی!
از من شوریده دل کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم.....
با دلی دیر آشنا
جستم از یادت رها رفتم که رفتم
بگذر از این دختری که به هر دری میزنه تا احساسش رو پنهان کنه
+ اینگونه هم نبود وقتی دلت شکست. خاکستری میشود دنیا... وقتی تو اخم میکنی!